گنجور

 
عرفی شیرازی
 

زو چه میخواهی دلاگر نازوا استنغناست هست

بیوفا تنهاست دارو رنجش بیجاست هست

ایکه گوئی با اسیران شیوه های او چهاست

ناز هست و عشوه هست و هر چه رادارست هست

حال ما آن نازنین گرچه بداند نیست لیک

هر قدر گویند مستغنی و بی پرواست هست

چون فروزی عالمی راوه چه کم دار زحسن

چهره زیباست داری قامت رعناست هست

درد او در سینه میماند چه غم گرجان برد

آنچه ما را باعث آن آرمید نهاست هست

عرفی از بزمت اگر زاری کند بیوجه نیست

ناله بی اختیار و گریه بیجاست هست