گنجور

 
عرفی شیرازی
 

از سفر می آئی و تاراج حسرت کرده

کاروان حسن یوسف نیز غارت کرده

در کجاهست اینچنین معموره انصاف ده

شهر دلها دیده را یغمای راحت کرده

چون گوارا نیستی ای غم چرا در کام ما

همچو آسایش پیاپی بی حلاوت کرده

شاد بادا روحت ای مجنون که هنگام وفا

در حق من درد بیدرمان نصیحت کرده

این صفا اسلامیانرا نیست ای زاهد مکن

بامغان در سومنات امروز طاعت کرده

ذره دنیا بصد جان میفروشم بیع کن

ای که از بی مایگی اظهار همت کرده

عرفی از ننگ شریکان لب فرو بستن خطاست

چون توانی ترک شهرت کن که شهرت کرده