گنجور

 
عرفی شیرازی
 

بسهوار توبه از می کردم و دیر مغان بستم

کسی کو بازم آرد برسر خم از جهان رستم

بقتراکم به بندد عشق وگوید دست و پاکم زن

که من بسیار از این صید زبون در خاک و خون کشتم

ردای عافیت بس خام بافست آتشی در زن

که من زین پنبه عمری رشته و زنار می رشتم

سراسر کامم و در چشمه لذت فرو رفتم

سراپا ریشم و در پنبه الماس آغشتم

نه طوبی داشت سرسبزی نه کوثر داشت نمناکی

که من در شعله زار سینه تخم ناله می کشتم

تماشای جمال حور وغلمانم کجا باشد

مرا آئینه ای باید که بینم تا چه حد زشتم

بگوشم کاتب اعمال گوید عرفی انضافی

که ننوشتم ثوابی ورگنه صد لوح دل شستم