گنجور

بخش ۱۱ - حکایت

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » سفرنامه
 

عورتی در گوکچه دیدم سوگوار

اشک ریزان بر سر ره زار زار

روی می‌مالید خوش بر خاک گرم

با خدا می‌گفت رازی نرم نرم

بر سرش یک ساعتی بودم به پای

تا چه می‌خواهد به زاری از خدای

باخدا میگفت ای پروردگار

بنده ام هر چون که میخواهی بدار

لیک چون کردی بدین روزم اسیر

گر نکردم طاعتی بر من مگیر

خدمت کافر نمیدانم گذاشت

تا توانم طاعت امر تو داشت

مردی آن زن مرا مدهوش کرد

آتش غیرت دلم پر جوش کرد

پاره سنگ از دل بی‌درد به

زن که او مرد آمد از نامرد به

مرد را در سوز نارد درد خام

زن شرف دارد بسی بر مرد خام

زن به مردی کار شیر نر کند

آتشی باید که دودی بر کند

الاف عشق افسردگان را ناخوش است

کم ز دودی گر دلم بر آتش است

من به نفس از کافران محکم ترم

با خدا عصیان ظاهر میکنم

نی خدا را هیچ طاعت کرده ام

نی به پیغمبر شفاعت کرده ام

مردی آن هم ندارم کز خدای

عذر تقصیری بخواهم وای وای

آفتاب عمر بر دیوار شد

والله ار نفسم دمی بیدار شد

زندگانی خفته میدارد مرا

روزگار آشفته میدارد مرا

حسر تا غبنا دریغا روزگار

مست بودم سود کی دارد خمار

نقد عمرم صرف شد بر باطلی

جز پشیمانی ندارم حاصلی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify