گنجور

شمارهٔ ۱۰۴۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دل‌برا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو

عمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو

گر مرا آن دست رس باشد که بادِ صبح را

دامنت بگرفتمی افتادمی در پایِ تو

بر گذرگاهِ تو می‌خواهم که در خاکم نهند

تا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو

بیش ازین طاقت نمی‌آرم بکن درمانِ من

زانک خونم می‌خورد هجرانِ دردافزایِ تو

مرحمت کن در هلاکِ جانِ من چندین مکوش

گر فراق این است حاجت نیست استیلایِ تو

جز ترا ره نیست در خلوت سرایِ جانِ من

خود محال است این که بنشیند کسی بر جایِ تو

از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیست

تا به فرصت عرضه دارد حالِ من بر رأیِ تو

غرق شد در بحرِ عشقت چون نزاری سد هزار

خود نزاری چیست کم‌تر قطره از دریایِ تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام