گنجور

 
نیر تبریزی
 

الهی اکبر از تو اصغر از تو

بخون آغشتگانم یکسر از تو

اگر صد بار دیگر بایدم کشت

حسین از تو سر از تو خنجر از تو

قضای تو چو بروفق تقاضا است

بزشت و خوب دادی آنچه خود خواست

الهی حنجر از من خنجر از شمر

نصیب خود برد از تو کج و راست

چنان سرگرم صهبای الستم

که سر از پا ندانم بسکه مستم

همین دانم که از بهر نثارت

بدست انگشتری مانده است و دستم

بلائی کز توام ای داور آید

مرا از نکهت جان خوشتر آید

بمیدان وفا من بی سر آیم

بسویت عاشقان گر باسر آید

تماشا پای شوقم برده از جا

سراپا گشته ام غرق تجلّی

در اثباتت ز نفی لا گذشتم

شدم خود عین استثنای الا

برای قتل من خصم کج اندیش

کشیده لشگر کین از پس و پیش

یکی سر میبرد از من یکی دست

من از ذوق تجلّی رفته از خویش

بدل تا سر خط مهرت نوشتم

همه بود و نبود از دست هشتم

ز تو بود آنچه در راه تو دارم

که من از خویشتن تخمی نکشتم

الهی با تو آن عهدی که راندم

بحمدالله بسر منزل رساندم

هر آن دُرّی که در گنجینه ام بود

یکایک بر سر راهت فشاندم

صبا از من برو سوی مدینه

بگو با مادرم کی بی قرینه

بیا یکدم ببالین حسینت

تسلّی ده به کلثوم و سکینه