گنجور

بخش ۱۲ - قول یازدهم- اندر ترکیب

 
ناصرخسرو
ناصرخسرو » زاد المسافرین
 

پس از آنکه سخن اندر زمان گفته شد، قول اندر ترکیب واجب آمد گفتن، از بهر آنکه ترکیب موالید اندر زمان است و گشتن احوال پس یکدیگر که مر آن را همی زمان گویند، جز بر مرکبات نیست.

پس گوییم که مرکب به نخستین قسمت بر دو گونه است: یکی آن است که ترکیب او ظاهرتر است و آن چیزی باشد کز دو گوهر مرکب باشد – چو ترکیب انگشتری از سیم و از نگین – یا بیشتر از دو گوهر – چو ترکیب لگام از دوال و سیم و آهن و جز آن - ، و دیگر آن است که ترکیب او (پوشیده است و آن چیزی باشد که از یک جوهر باشد – چو زمین و آب و جز آن – 0 و دلیل بر آنکه آنچه ترکیب او) از جواهر مختلف است مرکب است، آن است که جواهر مختلف اندر یک صورت یا به ذات آید خویش آید و آن به حرکت (طبیعی باشد، یا به خواست دیگری) آید و آن به جبر و قسر باشد و به حرکت ارادی، و آن صورت که ثبات و وجود او به جمع شدن جواهر مختلف باشد، چیزی (نباشد به عین) خویش تا جواهر مختلف قصد آن عین کنند و اندر او گرد آیند، و نیز جواهر مختلف اندر صورتی جز به قصد جمع نشود (و قصد به خواست) باشد و مر طبع را ارادت نیست، چنانکه اندر قول حرکت گفتیم که طبع قسر است و قسر خلاف ارادت است، پس بماند آنکه جمع شدن جواهر مختلف اندر صورتی به حرکت جز ایشان باشد و جز حرکت طبیعی حرکت ارادی است، پس درست شد که هر صورتی که اندر او جواهر مختلف است، به جبر و قسر مرکب شده است و مرکب او خداوند حرکت ارادی است. و آن گاه گوییم که فلک با آنچه اندر اوست (از) جواهر مختلف که مر هر یکی را از آن طبعی و صورتی و فعلی و حالی دیگر است، از ان صورت هاست که به خواست خداوند حرکت ارادی (جمع) شده است و ترکیب یافته است، و این برهانی روشن است. و دلیل بر آنکه آنچه ترکیب او از یک جوهر (است) – چو زمین و آب و جز آن – مرکب است، (آن است) که مر جملگی این اجسام را ترکیبی کلی است بر مقتضای حکمت و تحصیل غرضی که آن غرض جز بدین ترکیب حاصل نشود، هرچند (که آثار) ترکیب جزوی اندر هر یکی از ایشان ظاهر است بدانچه اجزای هر جسمی از این اجسام چهارگانه قصد سوی مرکز عالم را دارند بی آنکه (مر ایشان را) اندر مرکز جای است و بر یکدیگر اوفتاده اند و مقهور مانده از رسیدن بدان جای که مر آن را به ذات خویش هیچ عظمی نیست و فراخی. (پس) آثار قهر که بر اجسام پیداست دلایل ترکیب است، از بهر آنکه ترکیب جز قهر چیزی نیست مر چیز را به خواست قاهر او. و ترکیب کلی (مر اجسام را) بر مقتضای حکمت و تحصیل غرض که آن غرض جز بدان ترکیب حاصل نشود آن است که اندر مرکز عالم جسمی سخت است که آن خاک (است) و مر ترکیب نبات و حیوان را از او شایسته است از بهر دیر گشادن اجزای این جوهر از یکدیگر چو اضافت آن (به) خواهران (او) کرده شود، و نیز تا نبات (را) سر اندر او سخت شود و نیفتد و (به) بیخ های خویش که آن دهان های اوست مر غذای خویش را به آمیختن آن به آب همی کشد، و آب به زمین تکیه کرده است و با او همی آمیزد مر ساخته شدن مرکبات جزوی را از ایشان تا از خاک با آب چیزی آید نرم که چو از اندرون او چیزی بیفزاید بشکافد و بجنبد تا حرکت تواند کردن و نشکند، و حیوان نیز بدین جسم سخت از جای بتواند رفتن به طلب حاجت های خویش، و باز هوا برتر از این دو گوهر ایستاده است که جوهری است نرم و شکل پذیر به همه شکلی که اندر او آید از اشکال که بر گوهر زمینی باشد تا هر چه بجنبد اندر این جوهر نرم از نبات و حیوان از جنبش بازنماند و مر آب را که به بخار بدو شود خوش کند، پس از انکه از پختگی تلخ و شور گشته باشد، چنانکه (دریاهاست، و برتر از هوا اتش است که شعاع آفتاب و دیگر کواکب مر قوت او را) همی سوی مرکز فرود آرند اندر (گشادگی جوهر هوا تا مر) آب را به گرمی سوی هوا بر کشد تا آن (آب) تلخ کز او مر نبات و حیوان را غذا نیست، به میانجی هوا شایسته (غذای نبات و) حیوان شود، و قوت آتش مر پای های نبات را سوی خویش برکشد تا به هوا بر آید و هر چند آتش مر نبات را (پای) برتر کشد، نبات مر سر خویش از بهر کشیدن غذا وز بیم جدا ماندن از آن و هلاک شدن فروتر کشد تا به سبب این دو کشنده نبات بالا گیرد و بار او اندر هوا خوش گردد. و مقصود صانع حکیم بر این ترکیب کلی که یاد کردیم حاصل همی آید و هر که خواهد که مر این حکمت را که اندر ترکیب کلی است بر اجسام عالمی ببیند، اندیشه کند که اگر هوا اندر مرکز عالم بودی و خاک از او برتر بودی چگونه بودی، تا ببیند کز این فواید که یاد کردیم و حاصل آمده است، هیچ چیز حاصل نیامدی وز نبات و حیوان چیزی وجود نیافتی.

آن گاه گوییم که به دیگر قسمت مرکبات بر دو روی است: یکی از او مرکبات کلی است چو افلاک و کواکب و امهات، و دیگر از او جزوی است و آن ترکیب موالید است چو نبات و حیوان که بودش آن به زمان است. یعنی از حال به حال گشتن به میانجی کارکنان از تخم ها و بیخ های نبات و (از) نطفه های حیوانات که اندر آن قوت های صانعه است وز قوت های افلاک و نجوم که سوی مرکز عالم آینده است از بهر رسانیدن مر این بودنی ها را کمال آن وز قوت های تفعیلی و انفعالی که اندر اجسام چهارگانه عالم است تا این مرکبات جزوی به یاری این فاعلان ( مر یکدیگر را اندر این ترکیب حاصل همی آید و هر یکی از این فاعلان ) مر فعلی را که او بدان مخصوص است کار همی بندد اندر ( این ) تراکیب و متفق شدن کارکنان که کارهای ایشان مختلف باشد اندر یک صنع، جز به خواست یک صانع که آن کارها از آن کارکنان به خواست او آید نباشد، چنانکه دست افزارهای درودگری با تفاوت آن و دوری آن از یکدیگر تا یکی آلت بتراشد و دیگری گرد ببرد و سه دیگر سوراخ کند و چهارم برندد، اندر ساختن تخت (همی) به خواست درودگر متفق شوند. پس هم چنین گوییم که اختصاص هر فاعلی از فاعلان اندر (این) تراکیب جزوی به فعلی که او را از آن گذشتن نیست، دلیل است بر آنکه او بدان فعل فرمان بردار است و مر او را بدان فعل (خاصه) خاصه کننده ای خاصه کرده است، از بهر آنکه اگر او به ذات خویش فاعل بودی، جز آن فعل نیز فعلی توانستی کردن.

و چو این تراکیب به میانجیان بسیار همی حاصل آید و هر یکی را از ایشان فعلی است و این فاعلان نیز مرکبانند به تراکیب کلی – چنانکه یاد کردیم - ، حال از دو بیرون نباشد اندر ترکیب ایشان: یا مر این مرکبات را نیز فاعلانند برتر از این که ما همی بینیم – یعنی افلاکی و کواکبی و امهاتی است که این افلاک و نجوم و امهات ترکیب از آن یافته است - ، یا ترکیب (این مرکبات کلی بی هیچ میانجی بوده است از صانع حکیم. اگر ترکیب این اجسام کلی نیز به اجسامی) دیگر است، همین قول اندر آن اجسام و مرکبات واجب آید، آن گاه میانجیان و کارکنان بی نهایت (باشند، از بهر آنکه اگر) میانجیان بی نهایت باشند ترکیب جزوی وجود نیابد و مرکبات جزوی موجود است، پس پیدا آمد که مرکبات بی نهایت نیست و ترکیب این افلاک و انجم و امهات که این موالید از آن همی ترکیب یابد، بی میانجی افلاکی و کواکبی و امهاتی دیگر بوده است از صانع حکیم.

آن گاه گوییم: چو مرکبات جزوی را حاصل شدن ایشان بدین میانجیان و فاعلان است که مر هر یکی را از ایشان فعلی است و وجود آن به زمان است از مایه ای که آن مایه پیش از آن ترکیب نه بر آن صورت (بود،) واجب آید که (آن) مرکبات را که ترکیب ایشان نه از مایه ای باشد که آن مایه (نه) برآن صورت بوده باشد که اندر آن ترکیب است، حاصل شدن نه به زمان بوده است، بل (که) هست کردن آن مایه با آن صورت به یک دفعت بوده است، یعنی بر این صورت حاصل شده است که این اجسام عالم امروز بر آن است. و برهان بر درستی این قول آن است که ترکیب چیزهای بودشی بر دو روی است: یا آن است کز سوی مرکز ترکیب پذیرد، چو ترکیب نبات که آن قوت ابداعی که اندر تخم و بیخ نبات است غذای خویش را از خاک و آب همی پذیرد و مر نبات را از بر سوی ترکیب همی کند تا از مرکز سوی حاشیت همی بر شود، یا آن است که ترکیب از اندرون خویش پذیرد به غذا، چو ترکیب حیوان که آن قوت ابداعی که اندر نطفه است چو به موضع خویش افتد مر غذای خویش را اندر کشد وز آن نخست آلتی سازد که آن آلت مر غذا را قسمت کند بر جملگی اندام های خویش و آن جگر است که از حیوان نخست آن پدید آید تا جسد (را) به میانجی این آلت ساخته کند. (و) تراکیب طبیعی بر (این) دو روی است. و تراکیب صنیعی پس از این است از صنعت حیوان – مردم و جز مردم – کز جواهر خاکی از خاک و آب و نبات و پوست و استخوان و جز آن جزوهایی (را) برگیرند و بر یکدیگر سازند مر آن وا به آلت های جسمانی.

پس گوییم که اگر مر عالم را هیولی بوده است که صانع حکیم مر جسم کلی را از آن ترکیب کرده است، آن ترکیب از این سه روی بیرون نیست و نبوده است: یا مر تخم این عالم را اندر هیولی افکنده است تا آن تخم غذای خویش را از او بکشیده است و مر این عالم را از بر سوی ترکیب کرده است – بر مثال تخم نبات مر نبات را – و این عالم بر مثال درختی از آن تخم حاصل شده است که اندر هیولی بَرُسته است. یا نطفه ای بوده است که اندر هیولی افتاده است و مر هیولی را اندر ذات خویش کشیده است و عالمی سخت از آن بسته شده است (آن گاه از کشیدن غذا و درازی روزگار این عالم خرد بزرگ همی شده است – بر مثال بزرگ شدن حیوان از خردی تا بدین جای رسیده است که امروز است – و این جسم کلی زیادت از اندرون خویش) پذیرفته است و مر آن را بیرون سو جسته است. اگر مر این عالم را تخمی بوده است و این عالم از او به منزلت نبات است، بیخ این عالم اندر (هیولی باید که باشد و از او غذا) همی کشد تا فساد را نپذیرد، و ما را معلوم است که این عالم از بیرون خویش به چیزی پیوسته نیست و مر او را از بیرون چیزی (نیست کز آن) همی زیادت پذیرد و مر این عالم را زیر و زبر نیست، بل زیر و زبر نام هایی است که بر مرکز (و) حواشی عالم افتد. و اگر این عالم از نطفه ای موجود شده است (واز خردی) بزرگ شده است به منزلت حیوانی کز نطفه پدید آید، بایستی که آن آلت که مر غذای عالم را به اطراف او فرستادی زمین بودی، و اگر چنین بودی راهی بایستی که غذای عالم از آن راه از بیرون عالم به اندرون او آمدی و آن راه دهان عالم بودی، و ما را ظاهر است که مر عالم را دهان نیست و مر زمین را غذای پذیرفتنی نیست وز بیرون چیزی اندر این عالم آینده نیست، پس ظاهر شد که عالم از خردی بزرگ نشده است. و چو این دو روی ترکیب از عالم نفی شد، بماند آنکه گوییم: صانع عالم مر این عالم را از اجزای هیولی جمع کرده است، چنانکه جزوی نخست بنهاده است و دیگر و سه دیگر جزو به ترتیب همی نهاده است بر یکدیگر به روزگار تا این عالم کرده شده است. و این روی ترکیب از آن دو روی محال تر است، از بهر آنکه اگر دایره فلک نبودی، که نخست مر زمین را ترکیب کرد؟ و اجزای زمین را جمع شدن بر مرکز دایره فلک است، چو دایره نبود روا نبود که آن اجزا فراز آمدی البته، از بهر آنکه مر این جسم خاکی را دایره فلک دفع کرده است از هر جانبی تا چنین اندر مرکز سخت فراز فشرده شده است. و نیز گوییم که فراز آوردن جزوهای مختلف اندر یک صورت ترکیب صنعی است – یعنی از کارکرد صانع جسم است – پس واجب آید که صانع این عالم که مر جواهر مختلف را اندر او جزو جزو فراز آورده است جسم است. و اگر چنین باشد، مر او را صانعی دیگر باید و این محال باشد، از بهر آنکه صانعان بسیار (شوند و چو صانعان بی نهایت) باشند مصنوع پدید نیاید. و چو صانع عالم جسم نیست تا مر جزوها را جمع کند وز او ترکیب صنعی سازد به روزگار – چنانکه مردم سازند – و نیز قوتی نیست که اندر نطفه باشد یا اندر تخمی که غذای (آن) جسم را که ترکیب خواستش کردن از هیولی، از هیولی بستد تا مر این عالم را فراز آورد به روزگار، و چاره نیست از آنکه عالم مصنوع است بدان دلیل که حاصل شدن غرض از این صورت کلی پیداست و غرض از صورتی جز به قصد سازنده آن صورت حاصل نشود، پس پیدا آمد که مر این عالم (را) مرکب نه از چیزی ترکیب کرده است که آن چیز پیش از این صورت به صورتی دیگر حاصل بود چنانکه اصحاب هیولی گفتند. و پیدا آمد که تجزیت جسم به جزوهای نامتجزی نه بدان است که (ترکیب) از آن یافته است، بل (که) مر جسم را صانع حکیم چنین پدید آورده است از بهر آنکه تا هر صورتی که خواهد از این صورت متجزی بتواند ساختن - خرد و بزرگ - و چو ترکیب بر این سه روی است که یاد کردیم و این سه روی ترکیب از چیزی به حاصل (شود) که او بر صورتی باشد پیش از آنکه این مرکبات از او مرکب شوند و این ترکیب ها به زمان باشد، و درست کردیم که ترکیب عالم بر این روی ها محال است، درست شد که ترکیب عالم از چیزی بوده است که آن چیز پیش از ترکیب این عالم بی صورتی بوده است. و چو چیزی نبوده است که مر او را از آن بی صورت گردانیده شده است تا بدین صورت آمده است که هست، مر صانع او را (بر) ایجاد او به زمان حاجت نبوده است، بل (که) پدید آوردن صانع مر او را به یک دفعت بوده است نه از چیزی دیگر و نه به زمان، و پدید آمدن این جواهر بر این صورت بوده است به فرمان نه به فعل، چنانکه خدای تعالی همی گوید: (انما امره اذا اراد شیا ان یقول له کن فیکون). اندر این قول هم شرح تراکیب است و هم نفی قدم است از هیولی، و این خواستیم که یاد کنیم. و لله الحمد.



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.