گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید

بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید

چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را

ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید

هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد

دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید

یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح

شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم

غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید

هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد

یقین می‌دان که نام او جنید و بایزید آید

درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی‌پایان

که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید

خطر دارند کشتی‌ها ز اوج و موج هر دریا

امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید

چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی

نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۸ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۳۰ نوشته:

حس حضور، تجربه ی غریبی ست از بینهایت ...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
نادر در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۸ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۳۳ نوشته:

زمانی که به درستی درک کنی:
هر سال زاده می شوی از سال قبل،
هر روز زاده می شوی از روز قبل، ...
"هر لحظه زاده می شوی از لحظه ی قبل"،
آنگاه،
"زنده ی جاوید” شده ای ...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.