گنجور

 
محتشم کاشانی
 

زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای او

تا نشود ز آه من محو نشان پای او

روی به خاکپای او شب به خیال میهنم

دست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او

گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهان

کس نکشید همچو من آرزوی جفای او

آن که ز پای تا به سر گشته بلای جان من

دور مباد یه نفس از سر من بلای او

نقش سم سمند او هر که نشان دهد بمن

گر همه خاک ره بو چشم من است جای او

گرچه ز فقر دمبدم گشت زیاد محتش

محتشمم لقب نشد تا نشدم گدای او

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.