گنجور

 
محتشم کاشانی

به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آید

ز مضطرب شدن من زمین به لرزه درآید

به دشت و کوه چو از داغ عشق گریم و نالم

ز خاک لاله بروید ز سنگ ناله برآید

ز غمزه تیر نگه دیر در کمان نهد آن مه

ولی هنوز بود در کمان که بر جگر آید

نشانه گم شود از غایت هجوم نظرها

چو تیر غمزه آن شوخ از کمان بدر آید

گمان می کشی اش آتشم به خرمن جان زد

نعوذبالله از آن دم که مست در نظر آید

تو را به بر من کوتاه دست چون کشم آسان

که با خیال تو دستم به زور در کمر آید

زمانه خوی تو دارد که تیزتر کند از کین

به جان محتشم آن نیشتر که پیشتر آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید

من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید

قدم کند از بیم پاس غیر توقف

به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید

ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی

[...]

وحشی بافقی

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید

کلاه کج نهد از ناز و بر سرگذر آید

رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشد

دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید

ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه