گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روزگاری که رخت قبلهٔ جان بود مرا

روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم

حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز

دل سرا پردهٔ صد راز نهان بود مرا

یادباد آن که چو آغاز سخن می‌کردی

با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آن که چو می‌شد سرت از باده گران

دوش منت کش آن بار گران بود مرا

یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز

پاسبان مردم چشم نگران بود مرا

یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتم

محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مصباح نوشته:

بیت ماقبل آخر مصراع دوم
ًبودمً بجاى ًمردمً

👆☹

شروین نوشته:

دوست عزیزم مصباح جان مهربان…درست نوشته..پاسبان مردم چشم نگران بوذ مرا…مردم چشم منظور مردمک چشم هستش..حافظ میفرماید : ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است /ببین که در طلبت حال مردمان چون است..پس همان که در متن نوشته قریب به یقین درست است..سپاس

👆☹

کوثر نوشته:

بیت اخر معنیش چیه؟

👆☹

کتابخانهٔ گنجور