گنجور

 
محتشم کاشانی

چو گریم بی تو اشگم از بن مژگان فرو ریزد

که چون خیزم ز جا سیلابم از دامان فرو ریزد

پذیرد طرح کاخ عشرتم دوران مگر روزی

کز آهم این نیلوفری ایوان فرو ریزد

نیامد آن سوار کج کله در مجلس رندان

که مغز استخوانم در تب هجران فرو ریزد

به سرعت بگذرد هر تیرش آخر از دل گرمم

ازو چون قطره آب آهنین پیکان فرو ریزد

به نخلی بسته‌ام دل کز هوائی گر کند جنبش

به جای میوه از هر شاخ وی صد جان فرو ریزد

خموشی محتشم اما سخن سر می‌زند کلکت

به آن گرمی که آتش از دل ثعبان فرو ریزد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزد

دلم گردد ز غم خون خونم از مژگان فرو ریزد

ملایک بس که می گریند شبها از فغان من

عجب نبود که چون ابر از فلک باران فرو ریزد

ز بس دامنکشان بر کشتگان خود گذشت آن گل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه