گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

جوهری شام به سودا گری

کرده گهر پیش کش مشتری

چرخ یکی حلقهٔ انگشترین

بر سر یک حلقه هزاران نگین

با همه چون سایه شده هم نشست

یک تن و هر جا که بجوئیش هست

گرم شود بر همه بی هیچ کین

پس ز حیا در رود اندر زمین

 
 
 
sunny dark_mode