گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟

زهی محال که در شوق خواب و خور گنجد

چو تیر غمزه گشاید رفیق تیرانداز

نه دوستی بود ار در میان سر گنجد

چو ما در آرزوی آستانش خاک شویم

غبار کیست که در زلف آن پسر گنجد؟

سخن همان قدری گو که من توانم زیست

نمک همان قدری زن که در جگر گنجد

به دیده تو که با خویش کرده بدخویی

نه مردمی بود ار مردم دگر گنجد

همان بضاعت عشقت بیار و بر دل نه

که درد و غم به دل تنگ بیشتر گنجد

به چشم تنگ تو چندین که ناز رعناییست

چه خوش بود که اگر شرم اینقدر گنجد

مپوش روی ز خسرو که تا ذخیره حشر

رخت بینم چندان که در نظر گنجد