گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

نماز شام که آن مه مرا جمال نمود

ز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود

ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشت

که شب گذشت به پیش و مرا خیال نمود

ندانمش ز کجا پرسش دلم می کرد

دوید گریه خونین ز چشم و حال نمود

دلم ببرد، گرفتم که دزد دل بنما

به ناز خنده دزدیده کرد و خال نمود

ز حال گم شدگان درش خبر جستم

به خاک ره خس و خاشاک پایمال نمود

رقیب گفت که یاد تو می کند گه گاه

مرا ز بخت بد خویشتن محال نمود

ترا به خواب تنعم چه آگهی زان شب؟

که در فراق تو خاطر هزار سال نمود

نوید تیغ سیاست ز چون تو سلطانی

سعادتی ست که درویش راجمال نمود

نظاره تو زد آتش به جان خسرو، از آنک

ز دور تشنه تفتیده را زلال نمود