گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

گر دل عاشقم از عشق تو رنجور شود

کلبه جان ز بلاهای تو معمور شود

هست روشن به رخت دیده، اگر خاک رهت

باز در دیده کشم، نور علی نور شود

گشت اعمی، چو خط سبز ترا دید رقیب

چشم افعی چو زمرد نگرد، کور شود

حالیا چشم تو مست است، چها می کند او؟

آه، اگر غمزه زنان آید و مخمور شود

گفت لعلت به تبسم که دل از ما برگیر

از عسل، امر محال است، مگس دور شود

می رود جان به سر کوی تو دیدار طلب

موسی، آری، طلبد وصل که بر طور شود

جان من روی تو شد، ای خوشی جانم، اگر

خسرو سوخته از وصل تو مسرور شود!