گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی

هم دید که بسیار بود این قدر از وی

سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟

درویش که در یوزه کند یک نظر از وی

دل می کشدم جانب آن غنچه هنوزم

هست ار چه که صد تیر بلا در نظر از وی

پژمرده مباد، ار چه خورد از جگرم آب

آن شاخ جوانی که نخوردیم بر از وی

دوش از دل من یاد نمی کرد خیالش

کاین رفته کجا شد که نیامد خبر از وی؟

صد جان به فدایش که گه کشتن عشاق

بنمایدم از دور که گیرند بر از وی

از موی تو بر پای ملائک نهد اشکل

حسنت که نگشته ست خیال بشر از وی

دور از تو مرا دور کنند از تو و گویم

دور از همه کس بود توانم مگر از وی

در کشتن ما عیب کنندش همه، لیکن

گر عیب نگیری، چه خوش است این هنر از وی

من داشته جان را به صد افسانه همه شب

وانگه همه جنبیدن باد سحر از وی

مپسند که میرم چو سگان بر سر راهت

خسرو سگ خانه ست، مبندید در از وی