گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

خراب گشتم و با خویش بس نمی آیم

که هیچ با چو تویی هم نفس نمی آیم

تو تیر می زنی از غمزه و من بیدل

به دیده می خورم و باز پس نمی آیم

مرا مگوی «کجایی » من اینکم، لیکن

ز بس ضعیفم، در چشم کس نمی آیم

ز دست جور نمی خواهمت که بینم روی

ولیک با دل خودکام پس نمی آیم

مرا بر تو گلو بسته می برد زلفت

وگر نه من به هوا و هوس نمی آیم

کدام باد به کوی تو می رود هر روز؟

که من به همرهی او چو خس نمی آیم

رقیب تو نه جفا خسته کرد خسرو را

چو طوطیم که به چشم مگس نمی آیم