گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم

متاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟

بگشت گرد سر زلف نیکوان چندان

که خویشتن را چندان به باد داد دلم

به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف

به باد شد، چو پریشان بیوفتاد دلم

هزار عهد بکردم که ننگرم رویش

چو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم

تمام عمر من اندر غم جوانان رفت

که هیچ گاه ازایشان نبود شاد دلم

بد است صورت خوبان نظر نباید کرد

که یاد دارد این پند از اوستاد دلم

دلت به ناخوشی روزگار سوختگان

اگر خوش است، همه عمر خوش مباد دلم

از آنگهی که شدم با تو دوستی، هرگز

ز دوستان گذشته نکرد یاد دلم

نماند خسرو محروم، بخت اگر این است

زهی محال که یابد گهی مراد دلم