گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم

آرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم

قامتم از غم دو تا کردی، ز آه من بترس

کاسمان دوزد خدنگی کز کمان بیرون کنم

گر چه در خون منی، گر تیر بر جانم زنی

تیر تو بیرون نیارم کرد، جان بیرون کنم

سرو من یک ره به گلزار آی تا در پیش تو

سرو اگر چه نارون باشد، روان بیرون کنم

نرگس بیمار تو رنج خود ار بر من نهد

تندرستی را به شمشیر از جهان بیرون کنم

دوش می گفتی و چشمم در خیالت در نبست

گر چنین باشد، مگر از خانه شان بیرون کنم

گر نه در پیش تو ماه و آسمان گردن نهد

ماه را گردن نگیرم، زاسمان بیرون کنم

مهر تو گر نیست خسرو را به مغز استخوان

مغز او از نوک غمزه ات زاستخوان بیرون کنم