گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام

من با خیال خویش می با نامسلمان خورده ام

نی نی که خوردم خون خود،چون پوشم ازتو،چون رخم

بر من گواهی می دهد هر می که پنهان خورده ام

از تشنگی آن دو لب می آیدم خون در جگر

مردم که در خواب از لبش دوش آب حیوان خورده ام

این نیم کشت غمزه را بیرون میارید از لبش

تا جان هم آنجایم رود کز یار پیکان خورده ام

ای مست جان خوشدلی، بر جان من طعنه مزن

تو جام عشرت خورده ای، من جام هجران خورده ام

وقتی به خسرو گفته ای «کت من به دست خود کشم »

چندین همه غمهای تو از شادی آن خورده ام