گنجور

 
کمال خجندی
 

هر شب که از تو سوخته آه بر کشد

زآن أو داغها به رخ ماه برکشد

زلف توأم چو دامن در پاکشان خویش

گاهی به خاک ره فکند گاه برکشد

بار فراق خویش چه سنجی به جسم من

کس کوه را ندیده که با کاه برکشد

طوبی کشید پیش قدت سر به آسمان

خود را چرا بقامت کوتاه برکشد

نقاش هر گهی که کشد نقش آن دهان

از مو قلم بسازد و آنگاه برکشد

افتاده باش گوه سر زلف تو بر زقن

دلها که افتد آن رسن از چاه بر کشد

از غمزه ناوکی که زدی بر دل کمال

چون برکشد ز سینه مگر آه برکشد