گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

بهار دهر بباد خزان نمی‌ارزد

چراغ عمر بباد وزان نمی‌ارزد

برو چو سرو خرامان شو از روان آزاد

که این حدیقه به آب روان نمی‌ارزد

شقایق چمن بوستانسرای امل

بخار و خاشهٔ این خاکدان نمی‌ارزد

خلاص ده ز تن تیره روح قدسی را

که آن همای بدین استخوان نمی‌ارزد

قرار گیر زمانی که ملک روی زمین

به بیقراری دور زمان نمی‌ارزد

سریر ملکت ده روزه پیش اهل نظر

بپاس یکشبهٔ پاسبان نمی‌ارزد

فروغ مشعلهٔ بارگاه سلطانان

بتیرگی شبان شبان نمی‌ارزد

ز ثور و سنبله اعراض کن که خرمن ماه

بکاه برگ ره کهکشان نمی‌ارزد

بدین طبقچهٔ سیم این دو قرص عالمتاب

بنزد عقل به یکتای نان نمی‌ارزد

هر آن متاع که از بحر و کان شود حاصل

بفکر کردن سود و زیان نمی‌ارزد

زبان ببند که دل برگشایدت خواجو

که ملک نطق بتیغ زبان نمی‌ارزد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.