گنجور

 
جامی
 

آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ست

از شاخ گل نه غنچه که پیکان برآمده ست

بر هر گل زمین که گذشته ست خنده ناک

از نوک خارها گل خندان برآمده ست

هرجا نهاده طره ژولیده بر عذار

پهلوی لاله سنبل و ریحان برآمده ست

در هر چمن که سایه فکنده ست قامتش

برجای سایه سرو خرامان برآمده ست

در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است

خط عذار او که زره سان برآمده ست

کو آن کمند زلف که در چاه آن ذقن

مانده ست دل اسیر اگر جان برآمده ست

تا بسته ام گزیدن آن لب به خود خیال

آب حیاتم از بن دندان برآمده ست

نوری که شب به دامن گردون فرو شود

هر صبحدم تو را ز گریبان برآمده ست

تا کرد وصف خط تو جامی بنفشه اش

از جویبار جدول دیوان برآمده ست