گنجور

شمارهٔ ۶۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ست

از شاخ گل نه غنچه که پیکان برآمده ست

بر هر گل زمین که گذشته ست خنده ناک

از نوک خارها گل خندان برآمده ست

هرجا نهاده طره ژولیده بر عذار

پهلوی لاله سنبل و ریحان برآمده ست

در هر چمن که سایه فکنده ست قامتش

برجای سایه سرو خرامان برآمده ست

در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است

خط عذار او که زره سان برآمده ست

کو آن کمند زلف که در چاه آن ذقن

مانده ست دل اسیر اگر جان برآمده ست

تا بسته ام گزیدن آن لب به خود خیال

آب حیاتم از بن دندان برآمده ست

نوری که شب به دامن گردون فرو شود

هر صبحدم تو را ز گریبان برآمده ست

تا کرد وصف خط تو جامی بنفشه اش

از جویبار جدول دیوان برآمده ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام