گنجور

شمارهٔ ۲۹۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

داغ جفا که برکسان زآتش کین خود نهی

کاش به جان عاشق بی دل و دین خود نهی

باد زمین به راه تو تارک بندگان که تا

هر طرفت فتد گذر پا به زمین خود نهی

ای بت آمده ز چین لاف زنان به روی او

زود بود کزین خطا روی به چین خود نهی

بر سر ره نشسته ام بو که چو مست بگذری

پای به سهو بر سر راه نشین خود نهی

تاجورا کجا رسد کامت ازان نگین لب

گرنه به کفه بها تاج و نگین خود نهی

رشح می از لبش دلا شهد شهادت تو بس

به که ازان ذخیره ای روز پسین خود نهی

قدرشناس گوهرت نیست زمانه جامیا

در کف سفله تا به کی در ثمین خود نهی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام