گنجور

شمارهٔ ۲۴۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

به بستان می گذر وز چهره گلها را خجل می کن

همی زن خنده وز لب غنچه ها را منفعل می کن

بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر تو

ندارد حکم، هم خود می کش و هم خود بحل می کن

نشاید منزل تو زآب و گل گاهی که می آیی

گذر بر دیده ره بر سینه جا در جان و دل می کن

مزاجت منحرف می بینم ای خلوت نشین گاهی

به کوی نیکوان کسب هوای معتدل می کن

لبم را با لب او متصل کردی خیال ای دل

چه جان افزا خیالی کردی این را متصل می کن

نشان پاش تا ماند پی بوسیدن ای دیده

به هر راهی که آن مه می رود از گریه گل می کن

دلت زان بت پر ای جامی به کعبه رو چه می آری

بدین دل روی در بتخانه چین و چگل می کن



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور