گنجور

شمارهٔ ۲۳۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

زان نرنجم که ز خود کرده گرانت بینم

زان برنجم که میان دگرانت بینم

سیریت نیست ز عاشق که صدت عاشق هست

دل برای صد دیگر نگرانت بینم

هر دم از خوی دگر می دهدت شکل رقیب

در کف او چو گل کوزه گرانت بینم

نرخ ارزان تو گفتم که هزاران جان است

جای آن هست که با خویش گرانت بینم

دعوی رحم کنی گر بود این راست چرا

فارغ از گریه خونین جگرانت بینم

نیست چون قد تو سروی به چمن راست ولی

راست با طبع همه کژ نظرات بینم

جامی اینسان که درآن تنگ قبا دل بستی

عاقبت غنچه صفت جامه درانت بینم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن