گنجور

شمارهٔ ۲۰۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

به خود گمان من آن بود در بدایت عشق

که کوس ملک زنم زود در ولایت عشق

دریغ و درد که هم در میان فرو رفتم

ندیده بارقه لطفی از نهایت عشق

ز کارخانه عشقم جز این نصیبی نیست

که بر زبان گذرد گه گهم حکایت عشق

حقوق عشق رعایت چنانچه می باید

نیافت زین بود از عاشقان شکایت عشق

پی نزول هر آیت شنیده ام سببی

برون بود ز سببها نزول آیت عشق

ز جور دهر پناهی گرفته هر بیدل

پناه من چه بود سایه عنایت عشق

چه سود سعی تو جامی به آن بود که نهی

زمام مصلحت اندر کف کفایت عشق



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify