گنجور

 
جامی
 

نازنینا یک شبی با عاشقان دمساز باش

تاج رعنایی به سر سلطان تخت ناز باش

شمع مجلس شو به آن رخساره گو عشاق را

مرغ جان گرد تو چون پروانه در پرواز باش

زابروان زه کن کمان وز بهر قتل عاشقان

از مژه ناوک فکن وز غمزه تیرانداز باش

با لب لعل و خط نوخیز و زلف مشکبیز

هر بلا را اول و هر فتنه را آغاز باش

پای تا سر رحمتی هر دم مبند از ناز چشم

این در رحمت به روی بیدلان گو باز باش

تا به کی باشی دلا محروم ازان موی میان

چون کمر گردش درآ وز محرمان راز باش

خواهدت روزی به بزم وصل خواندن لطف دوست

جامیا گر هوشمندی گوش بر آواز باش