گنجور

 
جامی

ای به سرم دمبدم تیغ جفای تو خوش

دل به نسیم تو شاد جان به هوای تو خوش

چشم و دل و جان خوشند تا شده جای تواند

خوش بنشین در همه ای همه جای تو خوش

عاشق دلخسته را وعده جنت مده

چون نشود خاطرش جز به لقای تو خوش

حال خوشی از درت کرد گدایی دلم

جز به گدایی نشد حال گدای تو خوش

عربده بگذاشتی تخم صفا کاشتی

وقت همه عاشقان شد ز صفای تو خوش

رشته پیراهنت باد تن لاغرم

تا به طفیلش زیم زیر قبای تو خوش

رخصت جامی بده تا پی دفع رمد

دیده بمالد گهی بر کف پای تو خوش