گنجور

شمارهٔ ۱۶۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بندد

به رویت مردم چشم مرا راه نظر بندد

مزن آتش به من ای مه ز داغ هجر خویش امشب

مبادا دود من راه دمیدن بر سرح بندد

کشد لطف نقابم گاه و گه حرمان دیدارت

چو زلفت بر گل سوری نقاب از مشک بربندد

رگ جانم ز ذوق آن میان شد با کمر همبر

چو باشد ازمیان محروم خود را بر کمر بندد

چو نگشاید دل عاشق بجز در صحبت جانان

همان به کو در صحبت به روی خلق دربندد

به تلخی می گشا گه گه دهان در ناسزای من

ز شیرینی مبادا آن دو لب بر یکدگر بندد

چو جامی وصف آن لبها نویسد رشحه کلکش

شود جلاب قند ناب و بر کاغذ شکر بندد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور