گنجور

 
جامی
 

کس رخت را چو گل نظاره نکرد

که گریبان چو غنچه پاره نکرد

با دل عاشقان کند دل تو

آنچه با شیشه سنگ خاره نکرد

هر که زیر کمر میان تو دید

وای او کز بلا کناره نکرد

مه نشد شب فروز تا ز رخت

لمعه نور استعاره نکرد

جان بیچارگی دهم که لبت

دید بیچارگیم و چاره نکرد

سنگ بیدادت از عدد بدر است

ریگ صحرا کسی شماره نکرد

جامی از کارها نداشته دست

نام خود رند هیچ کاره نکرد