گنجور

 
جامی
 

چو یار زلف معنبر نبندد و نگشاید

نقاب شب ز مه و خور نبندد و نگشاید

چه تاب سیمبرم را رو ای صبا و بگویش

که دمبدم کمر زر نبندد و نگشاید

خجل ز عطر فروشم به دو زلف وی آن به

که درج غالیه را سر نبندد و نگشاید

چو جوهری سخن و خامشیش هر دو ببیند

دهان حقه گوهر نبندد و نگشاید

ز چشم خویش نبینم خواص ابر بهاران

ز گریه تا مژه تر نبندد و نگشاید

اگر کبوتر کعبه کند طواف به کویش

به عزم کعبه دگر پر نبندد و نگشاید

قدم ز کلبه جامی کشیده اند حریفان

بغیر باد بر او در نبندد و نگشاید