گنجور

شمارهٔ ۱۳۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

بر لبم تا نفسی می رود و می آید

همدم یاد کسی می رود و می آید

جان که از تن کند آمد شد کویت مرغیست

که به باغ از قفسی می رود و می آید

دعوی صدق محبت نه حد همچو منیست

در دل از تو هوسی می رود و می آید

دلم از محملت آویخته با ناله زار

چون معلق جرسی می رود و می آید

تن زارم ز تو در موج سرشک افتاده ست

بر سر آب خسی می رود و می آید

یاد روزی که مرا دیدی و گفتی این کیست

که درین کوی بسی می رود و می آید

یاد روزی که مرا دیدی و گفتی این کیست

که درین کوی بسی می رود و می آید

بی تو از جان نبود بهره جز این جامی را

کش به یادت نفسی می رود و می آید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify