گنجور

 
جامی
 

کو در ادراک حقایق نکته دانیهای او

در بیان نکته ها شیرین زبانیهای او

همت او گنج کنت کنز را مفتاح بود

بود ازان گنج این همه گوهر فشانیهای او

بود شاه فقر لیک اصحاب را می داشت پاس

از خطور غیر بر دل پاسبانیهای او

در طریقت بود سلطان وز دل ارباب فقر

گامهای نفس راندن کامرانیهای او

ای که می گویی بگوی از وی نشان روشنم

هست روشنتر نشان بی نشانیهای او

زندگانی چون مسیحا کرد با هر مرده دل

ساخت زنده عالمی را زندگانیهای او

بود شمع جمع پیران جهان ناتافته

پرتو الشیب نوری بر جوانیهای او

در جوانی بود و پیری هم ممد رهروان

کو چو اویی در جوانی پیر و در پیری جوان