گنجور

شمارهٔ ۹۷۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی

چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی

ای خوش آن دیده که اول به رخت می افتد

بامدادان که به صد جلوه برون می آیی

لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا

هیچ گه بر من درویش نمی بخشایی

سوز من روشنت آن دم شود ای شمع چگل

که شبی سوخته باشی به غم تنهایی

گر نیرزم به جوابی چو سلامت گویم

چشم دارم که به دشنام زبان بگشایی

چند سودای بتان وای ازین خون خوردن

تا به کی طعن کسان آه ازین رسوایی

عقل گفتا نرسد وصل سلاطین به گدا

بیش ازین در طلبش عمر چه می فرسایی

عشق فریاد برآورد که ای عقل خموش

بس بود لذت درد طلب و جویایی

جامی از خیل سگان یا ز غلامان باشد

بنده حلقه به گوش است چه می فرمایی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور