گنجور

 
جامی

خسته زخم عشقم ای ساقی

لا طبیب لها و لا راق

باده غم‌زدا فکن در جام

انه رقیتی و تریاقی

دردنوشان چو درد من دیدند

حیث اجری الدموع آماقی

بس که راندند خون دل ز مژه

فاض اقداحهم کاحداقی

ای که با ابروی خمیده خویش

زیر این سقف نیل‌گون طاقی

بی‌تو بیش از حد است جامی را

محنت هجر و درد مشتاقی

شمه‌ای با تو گفتم و رفتم

قس علی ما سمعته الباقی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

در ده می عشق یک دم ای ساقی

تا عقل کند گزاف در باقی

زین عقل گزاف گوی پر دعوی

بگذر که گذشت عمر ای ساقی

دردی در ده که توبه بشکستم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه