گنجور

شمارهٔ ۹۰۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای که مرا به صد جفا سینه فگار کرده ای

با تو یک است عهد من گر تو هزار کرده ای

بوسه قرار کردیم از لب خود چو جان دهم

جان به لبم رسید کو آنچه قرار کرده ای

خط عذار توست این یا نه که مشک سوده ای

چشمه آفتاب را زیر غبار کرده ای

خواب گهم جدا ز خود ساخته ای حریر و گل

بالش خاره داده ای بستر خار کرده ای

جلوه کنان همی روی مرکب راز زیر ران

غارت عقل و هوش را فتنه سوار کرده ای

روی چو گل نموده ای سبزه بر آن فزوده ای

کلبه محنت مرا باغ و بهار کرده ای

جامی اگر نه عاشقی در ره نیکوان چرا

دل به دو نیم مانده ای دیده چهار کرده ای



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور