گنجور

شمارهٔ ۷۷۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

هر بامداد کان مه راند سواره بیرون

آید ز شهر خلقی بهر نظاره بیرون

اشکم به خون بدل شد خون هم نماند وین دم

می اوفتد ز دیده دل پاره پاره بیرون

شد آتشین دل من صد پاره و آید اکنون

با دود آه یک یک همچون شراره بیرون

پیش رخت بتان را نبود مجال جلوه

تا آفتاب باشد ناید ستاره بیرون

درد دل حزین را با کوه اگر بگویم

آید صدای ناله از سنگ خاره بیرون

ناچار باشد ای دل بیچارگی کشیدن

زینسان که رفت ما را از دست چاره بیرون

می کرد دی شماره خیل سگان خود را

واحسرتا که جامی بود از شماره بیرون



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام