گنجور

شمارهٔ ۷۷۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دل به جان درمانده وان جان جهان با دیگران

من ز پا افتاده وان سرو روان با دیگران

آن که از خود دیدن جولان او رشک آیدم

چون توانم دیدنش جولان کنان با دیگران

التفات او چه خرسندی دهد چون بینمش

چشم ظاهر با خود و لطف نهان با دیگران

ای اجل بستان ز من این جان بی آرام را

تا به کی باشد مرا آرام جان با دیگران

جان به انبازی نشاید وین عجب کان سنگدل

یک زمان با ما نشیند یک زمان با دیگران

با من ار نامهربان شد نیست غم غم زان بود

کش به رغم خویش بینم مهربان با دیگران

جان جامی با خیالش روز و شب در گفت و گوست

جای آن دارد که نگشاید زبان با دیگران



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام