گنجور

شمارهٔ ۷۷۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای به رخسار چو مه چشم و چراغ دگران

سوختم چند شوی مرهم داغ دگران

یار دمساز کسان وصل چه داریم طمع

نتوان خورد بر از میوه باغ دگران

دل چه بندم به مه و مهر که این ویرانه

روشنایی نپذیرد ز چراغ دگران

با تو ای باد صبا بوی کسی می یابم

مشو از بهر خدا عطر دماغ دگران

چند در تفرقه خاطر ما سعی کنی

ای مهیا ز تو اسباب فراغ دگران

خط سبزت نگرم نی رخ خوبان که به است

سبزه باغ تو از لاله راغ دگران

وه که افسانه جامی نشنیدی هرگز

تا نپرداختی از لابه و لاغ دگران



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر