گنجور

شمارهٔ ۷۰۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بیا ای اشک تا بر روزگار خویشتن گریم

چو شمع از محنت شبهای تار خویشتن گریم

ندارم مهربانی تا کند بر حال من گریه

همان بهتر که خود بر حال زار خویشتن گریم

مرا هم در غریبی شوخ چشمی آفت جان شد

نگویی کز غم یار و دیار خویشتن گریم

نباشد در بهاران دور از ابر چمن گریه

من آن ابرم که دور از نوبهار خویشتن گریم

مدد فرما به خون ای دل که در چشمم نماند آبی

که خواهم امشب از هجران یار خویشتن گریم

ز هجران بود گریه پیشتر از وعده وصلت

کنون از درد و داغ انتظار خویشتن گریم

مگو جامی نشاید گریه از بیداد مهرویان

که من چندین ز بخت خاکسار خویشتن گریم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان