گنجور

شمارهٔ ۶۴۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

جان داغ تو دارد جگر غرقه به خون هم

تاراج غمت شد دل و دین صبر و سکون هم

گفتی که به جان عاشق من بودی ازین پیش

والله که همانم من و زان بیش کنون هم

بس عشق که آن کم شد و بس حسن که آن کاست

عشق من و حسن تو همان بلکه فزون هم

گر زلف دلاویز تو این ست بسا کس

در قید بلا افتد و زنجیر جنون هم

انگیخت سپه اشک و برافراخت علم آه

شد ملک غمت ملکت بیرون و درون هم

عمری ست که خواهند وبال من بدروز

آن ماه بلند اختر و این بخت نگون هم

آن جادوی دلها نه چنان زد ره جامی

کش چاره توان کرد به تعویذ و فسون هم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام