گنجور

شمارهٔ ۵۹۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

نوید آمدنت می دهند هر روزم

تو فارغی و من از انتظار می سوزم

چراغ عیش من از تندباد هجر تو مرد

بیا بیا که ز شمع رخت برافروزم

به سوزن مژه زان رشته می کشم از اشک

که دیده روز ملاقات در رخت دوزم

شبم ز وصل تو چون روز اگر نخواهد شد

ز هجر تو نشود کاشکی چو شب روزم

چو بر سعادت وصلت نمی شوم فیروز

چه سود طالع مسعود و بخت فیروزم

هجوم عشق تو مجنون صفت خلاصی داد

ز عقل مصلحت آموز دانش اندوزم

مگو که نظم تو جامی لطافتی دارد

که من ادای سخن از لب تو آموزم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور