گنجور

شمارهٔ ۴۵۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

عمری ست نور چشم جهان بین ماست یار

بی نور مانده چشم جهان بین کجاست یار

بر خاک ره چو سایه فتادیم و هم چنان

خورشید اوج کنگره کبریاست یار

دردی جداست همدم هر تار موی من

تا با رقیب همدم و از من جداست یار

یک جا نکرد با من بی خان و مان مقام

با من درین مقام ندانم چراست یار

چون تیره شد ز ظلمت هجران شبم چه سود

کز چهره صبح دولت اصل صفاست یار

گفتم به وعده راست نیی رنجه شد ز من

یاری نباشد اینکه برنجد ز راست یار

جامی تو وصل خواستی از یار و او فراق

گر عاشقی مخواه به جز آنکه خواست یار



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور