گنجور

شمارهٔ ۴۲۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

این همه خون از لب لعل تو دل چون می خورد

انگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد

شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگی

از همه در دور لعلت باده افزون می خورد

جز گل حسرت نیارد بار در باغ امید

خار مژگانم که آب از اشک گلگون می خورد

دل پر است از زخم شمشیر بلا روز فراق

همچو آن پر دل که زخم اندر شبیخون می خورد

سیل اشکم درنمی آید به چشم آن ماه را

گر چه هر شب موج آن بر اوج گردون می خورد

می کشد هر دم زمین در خود ز چشمم بحر خون

تشنه ای گویی دم آبی ز جیحون می خورد

جور تو جز بر دل جامی نمی آید بلی

سنگ کز لیلی رسد بر جام مجنون می خورد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن