گنجور

شمارهٔ ۳۸۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد

که می ترسم دلش ز اندوه من اندوهگین گردد

چو اندوه دل محزون من تسکین نمی یابد

چه حاصل زانکه چون من دیگری را دل حزین گردد

سواد دیده را مردم تو بودی کی بود یارب

که این ویرانه یک بار دگر مردم نشین گردد

پس از عمری دمی خوش گر برآید از دلم بی تو

به لب ناآمده در سینه آه آتشین گردد

ازان شیرین زبان هر شب جدا تا روز می سوزم

چو آن مومی که محروم از وصال انگبین گردد

به قد هر که برد تیغ هجران خلعت دردی

سرشک لعل من آن را طراز آستین گردد

ازان گم گشته در زیر زمین جامی کجا یابد

نشان گر فی المثل گرد همه روی زمین گردد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن