گنجور

شمارهٔ ۳۷۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چشمم از گریه چو در ورطه خون می افتد

راز پنهان دل از پرده برون می افتد

بختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق

هر چه می افتد ازین بخت نگون می افتد

بی تو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم

که به سر وقت من گمشده چون می افتد

گذر دیده شد آغشته به خون دل ازان

پاره های جگر آلوده به خون می افتد

خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببند

چون کنم صبر که آتش به درون می افتد

شعله آه من اینسان که ز گردون گذرد

عرش را دمبدم آتش به ستون می افتد

جامی این نوع که سررشته تدبیر گسست

آخرالامر به زنجیر جنون می افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.