گنجور

شمارهٔ ۳۷۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

گر کار دل عاشق با کافر چین افتد

به زانکه به بدخویی بی رحم چنین افتد

جایی که بود تابان خورشید مکن جولان

حیف است کزان بالا سایه به زمین افتد

عشق تو به مهر و کین هر چند زند قرعه

مشکل که به نام من جز قرعه کین افتد

هر جا که جعد برقی از آتش عشق تو

صد دلشده را شعله در خرمن دین افتد

محراب حضور آمد ما را خم ابرویت

در وی ز خطای ما مپسند که چین افتد

هر لحظه زنم آهی باشد که بدین ناوک

سیاره ادبارم از چرخ برین افتد

جامی چو سخن راند از لعل گهربارت

در دامنش از دیده درهای ثمین افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن