گنجور

شمارهٔ ۲۲۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است

در دل لاله رخش آتش سودا زده است

شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند

که سراپرده بر این طارم مینا زده است

بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا

می کشد گوشه دامانش که بالا زده است

جانم آسود ز بوسیدن خاک قدمش

خرم آن کس که گهی بوسه بر آن پا زده است

هر غمی کز صنمی خسته دلی خورده فرو

همه سر از دل و جان من شیدا زده است

می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات

بس که هر نوش لبی بوسه بر آن جا زده است

جامی افتاد ز پا زیر لگدکوب جفا

تا به فتراک بتی دست تمنا زده است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور